حرفای صد من یه غاز
بنام او که انسان را آزاد آفرید
حرفاش رو به نظرم بارها و بارها شنیدم، نه فقط من انگار که این حرفا تو گوش تاریخچه خونواده های ایرانی پیچ و تاب میخوره. وقتی داره حرف میزنه لبخند میزنه ولی میدونم که ته دلش ازین چرندیات خون گریه کرده نه یک بار ....![]()
نازنین : اخلاقشون خیلی بده، هر کاری که میخوام بکنم میگن مگه تو پسری؟
آخه چه ربطی داره؟ میگم میخوام برم تولد دوستم میگه مگه تو پسری که راه بیفتی اینور اونور بری مهمونی؟ آخه چه ربطی داره...![]()
اینقدر از شنیدن این آخری تعجب میکنم که ناخودآگاه قهقهه میزنم و میگم : ولی فکر کنم بیشتر، دخترا میرن تولد و مهمونی ا ،آخه این چه حرفیه ....
خیلی نمیتونم ازش دفاع کنم که گارد محکمی جلوی مامان و باباش بگیره ولی واقعاً وجدانم اجازه نمیده بی تفاوت باشم یا حرف ناحق بزنم. خودمو میذارم جای نازنین، مگه اون حق تفریح و زندگی نداره، دوره این حرفای صدمن یه غاز تموم شده به خدا. الآن دیگه دختر و پسر نداریم. آزادی و شادی و زندگی خوب حق همه است. خدای من باورم نمیشه بغل گوشم کسی اسیر این زنجیرهای مسخره باشه و ...
بهش گفتم: به نظر من برو تولد، واسه روحیتم خوبه.
طفلک انگار که میخواد خودشو قانع کنه میگه : البته 2 - 3 نفر تو این مهمونی هستن که خیلی دوسشون ندارم حالا ...
حرفشو قطع کردم و گفتم : اشکالی نداره حالا بیشتر بچه ها که دوستای خودتن ، برو، بهت خوش میگذره.
احساس میکنم دارم واسش دایه مهربان تر از مادر میشم ولی نمیتونم چیزی هم نگم.
درددلش تموم نشده، یه سره داره گله میکنه از همه چی، بیشتر حرفاش حقه، منم فقط میتونم ساکت شم و گوش کنم، گاهی لبخند میزنم، گاهی سرمو تکون میدم، اونم مستاصله و میدونه که کاری از دست من بر نمیاد. گاهی فکر میکنم اگه دختر من بود شاید اوضاعش بهتر از این بود، شایدم نه ...
نمیدونم اینجوری نمیشه قضاوت کرد، تو این مردم که یکی درمیون (دور از جون شما) گُرگَنُ و گَلّه میبرن نگهداری یه دختر پاک و سالم واقعاً کار سختیه ، منم موافق یه سری مراقبت ها هستم ولی نمیدونم راهش اینه؟؟؟؟ مغزم هنگ میکنه ازین فکرا که به هیچ نتیجه ای هم نمیرسه.
انگار خودشم دیگه حوصله نداره ادامه بده ، آخر حرفاش با نا امیدی میگه : تورو خدا مائده هیچ وقت این حرفا رو به آتنا نزن، من ازین جمله که (مگه تو پسری ؟) حالم بهم میخوره، اعصابم بهم میریزه ....
تو دلم میگم (مامان و بابای من هیچ وقت ، هیییچ وقت به من این حرفا رو نزدن، خوشحالم ازین موضوع، من و برادرم توی خونه حقوق مساوی داریم) پس چرا بعضی نازنین ها باید با این زنجیرها به دست و پا و مغزشون زندگی کنن؟؟؟؟؟؟
بهش گفتم من به آتنا این حرفا رو نمیزنم خیالت راحت.
انگار واقعاً خیالش راحت شد ولی پس خودش چی ...؟


حرفای صد من یه غاز 